تبلیغات
نوشته های نیمه شخصی من
دور همیم....

اینم از این...

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-05:53 ب.ظ

سلام بر همه

قراره که از این کورسی که گذشت بنویسم...جاتون خالی کورس کلیه بود و من بیشتر از اون قلب کوفتی دوسش داشتم...آخه گند زدم کورس قلبو...:-((( اما خوب مهم این بود که پاس بشه و شد...من فقط فهمیدم که هیچ وقت متخصص قلب نخواهم شد...چی بود این...

توی کورس کلیه استادا هلو بودند....

دکتر عطاپور که دمش گرم...هر چی می گفت با اطلاعاتی که ما از علوم پایه داشتیم فرق داشت...من نگرانشم...

دکتر شهیدی هم که برای یک شوخی خیلی خیلی کوچولو عملا شستمون انداختمون رو بند...جملش قشنگ بود "شما همینایی هستید که فردا مریضا زیردستتون می میرن"...یجا هم گفت " این همه مریض بدحالو ول کردم اومدم که به شماها درس بدم"...خوب نیا دکتر...مجبورت که نکردن....

دکتر صیرفیان هم که عاشقشم...حرف زدن معمولی شونم معلوم نبود چیه ..چه برسه به درس دادن...واسه نوشتن جزوه ها جزوه ی دکتر صیرفیان افتاد به دو تا از بچه ها که دفعه اولشون بود...همین جور که استاد درس میدادند پیام های تسلیت بود که میومد برای این دو عزیز ولی دمشون گرم...انصافا جزوه خوب بود...

از اساتید با مزه ی این کورس دکتر کیوانداریان بود که حول می شد وقتی می خواست درس بده..صداشم بدجور جیغ جیغی بود...اما باحال بود

دکتر محمودنیا هم که من خیلی دوسش داشتم...دکتر محمودنیا یک دکتر خیلی ریزه میزه بود...یعنی کوچولو بود...استاد میخواست اسلاید نشون ب دهو این پرده ی پروژکتور بالا بود...یچاره هی میخواست نشون نده که قدش نمی رسه اینو بیاره پایین...حالا هرچی ما میگیم یکی پاشه اینو بیاره پایین...انگار نه انگار..حالا جالبه که برای استادایی که دو متر قددارند این آقایون می پرن این پرده رو میارن پایین اما برای این استاد عزیز نشستن و می خندن...عجبا....به قول یکی از دوستان "بد وضعی شدس!!!!"

سر جلسه ی امتحان دو تا از دکتر های عزیز نشسته بودند پشت سر من و با هم حرف می زدن...حالا بحث چی بود...؟؟؟؟ روزی که خانم خلیلی برای ازدواجشون شیرینی آورده بودن یکی از این عزیزان نبودن سر کلاس و بحث این بود که چرا ما شیرینی خامه ای خوردیم و به این دوستمون ندادیم...الله اکبر...چی بگم آخه

چندر روز پیش سر یکی از کلاسا دیدیم یکی از آقایون در تمام مدت درس داشت یک دفتر سفید رو ورق می زد و با چنان تمرکزی به این صفحه های سفید خیره شده بود که ما فکر کردیم این دفتر هم تو مایه های لباس جدید پادشاه هست...چشم بصیرت می خواست دیدنش...

از شرح حال های این دفعه بگم که عالی بود...رفتیم توی بخش و دیدیم که توسط جمعی از هم ترمی های عزیز تصرف شده...تازه جدیدا ما رو دیده یکیشون میگه صدای خندتونو شنیدم...اومدید به من خندیدید و رفتید!!!!!!!!! حالا دکتر درسته که ما زیاد می خندیم اما دیگه وسط بخش بیمارستان انقدر بلند نخندیدیم که شما بشنوی....و یک نکته که بعدا میگم....

اون روز با نفیسه سر هر مریضی که ما رفتیم حالشو نداشت...یکی از مریضا انقدر سر پا بود که راه افتاده بود توی بخش و سرک می کشید...بعد که اومده تو تختش..رفتیم ازش اجازه بگیریم برای شرح حال...میگه من خیلی حالم بده...آخه مریض عزیز شما اگه حالت بده بگیر بخواب تو تختت...ای بابا

خلاصه سر هر مریضی که رفتیم حال نداشت...باورتون نمیشه تمام بخش ها رو 2 بار رفتیم...دیگه یهو وسط الزهرا نشستیم از خستگی...آخرم رفتیم بخش اعصاب و از یه آقایی شرح حال گرفتیم که خودش کارمند الزهرا بوده...دمش گرم اطلاعاتش عالی بود...توی شرح حال یه چیزایی می گفت که ما نمی دونستیم...واقعا به داشتن چنین مریض هایی افتخار می کنیم...

آهااان..بذارید براتون یچیزی تعریف کنم...اومدیم بریم کلاس معاینه..یکمی زود بود...خانم رضوی یک عدد (فقط یکی ) جای پارک پیدا کرد و تصمیم گرفت که پارک دوبل انجام بده...رفت کنار دوتا ماشین جلوتر نگه داشت...اونم با سرعت...بعد یهو یکی گفت سلام!!!!! تو ماشین بغلی یکی از همکلاسی های گرامی تشریف داشتند...ما که طوری نبود برامون ولی بنده خدا ترسیده بود...:-)))))

آهان اون نکته ای که خواستم بگم اون موقع...دوستان و عزیزان و همراهان..در 99 درصد موارد که ما داریم می خندیم...داریم به یکی از افراد اکیپمون می خندیم (که البته منم!!!!) و ما به کسی نمی خندیم...والا می خوایم یه جلسه بذاریم برای ورودی و اینو توجیه کنیم...

یک گربه هس کنار تریا که به شدت لووووسه...من و مژده به شدت از این گربه بدمون میاد...رفتیم نشستیم پشت تریا..گربه اومده به لوس بازی..من و مژده که کلا دور میشدیم هی...بعد یکی از دوستان که نگم اسمشو میگه «نه..آخی نااااززیییی!!!!" بعد که داریم میریم که گربه اومده سمت ما با سرعت نور در میره..آخه دختر جون مجبوری؟؟؟؟؟؟آخی نازی؟؟؟؟

این که دیر شد مال این بود که من هم درس داشتم ، هم باید مقاله می نوشتم، هم مسئول روابط عمومی کمیته پژوهشی شدم و به میزان زیادی کار داشتم..به هر حال معذرت...

شاد و سرحال باشید




من برگشتیدم....

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391-06:34 ب.ظ

سلام بر همه

احوالات؟؟؟

دیدید من برگشتم؟؟؟؟ نه اینکه الان سرم شلوغ نباشه ها...نه...اما دیگه دوستان تهدید کردن و دیگه نمیشه کاریش کرد...نمی دونستم انقدر دلتون برام تنگ شده...کلی خاطره دارم که تعریف کنم...نمی دونم از کجا شروع کنم...

از دوست عزیزی که روز چهارشنبه نظر خصوصی گذاشتن واسه من هم ممنونم...برو بابا بچه گیر آوردی؟اما دمت گرم کلی با یکی از بچا خندیدیم...دستت مرسی...

راستی حال رفقام هم خوبه...همون 4 موجود دوست داشتنی رو عرض می کنم...البته یک اپیدمی ایجاد شده تو این بچا که اخیرا اکیپ رو 4 نفره می دوننو همه جا خودآگاه و نا خودآگاه میگن ما 4 تا!!!!! مثلا میگن دو تا لیوان آب بیار 4 تایی می خوریم!!!یا مثلا میریم خونه یکیشون واسه ناهار می بینیم که همش 4 تا بشقابو لیوان گذاشته...یا مثلا آقای سلیمی میگه 4 تایی انقد سر و صدا می کنید...خلاصه..بعد میگن چرا جوانان ما معتاد میشن...من دیگه بچا میخوام برم تو کار سیگار و بعد دیگه یکی یکی پیشرفت کنم...:-)))))))

کورس قلب شروع شد از 14 ام فروردین و 4 اردیبهشت هم جاتون خالی یک امتحان دادیم ازش هلو...البته هلوی گندیده!!!!!! من فعلا در حال راز و نیازم که نیفتم یک موقعی...نمره های کورس مقدماتی رو هم زدن که اصلا نمره هام خوب نشد...البته انتظاری نمی رفت چون من توی کورس مقدماتی واسه یک طرح تحقیقاتی داشتم مقاله می نوشتم و همشو بیدار بودم...توی فرجه هم مقاله رو ادیت می کردم...حالا باز خوبه مقالش چاپ شدJ))))اینا همش به یک کنار..یک آدم لووووس اومده به من میگه :یکم از نمره های خانم کریمی یاد بگیرید...!!!! آخه الان من چی بگم ؟؟؟تنها جوابم همینه...باشد(baaaashsheeeddd)

اساتید کورس قلب هم که از همه رنگی بودن...از این انتشاری چقدر لجم گرفته بود...یادتونه؟؟؟؟ اومد گفت واااااا هنوز سیسیل نخریدین؟؟؟؟؟(روز اول کورس) انقدر بدم میاد از این استادا که فکر می کنن خیلی دیگه ترکوندن علم رو...ایی..با اون سوالاش تو امتحان...نمود بارز استاد تازه به دوران رسیده...ایی

دکتر هاشمی هم که (فامبلمون!!!!) عالی بود...البته میگن تو بخش اخلاق نداره ها...البته خوب طبیعی هست...هاشمی هستند به هر حال...:)))) (شکسته نفسی ICMی) سوالاش سخت بود ولی خوب کلا دوست بداری بود...من دوسش داشتم

از اساتیدی که خیلی خیلی طرفدار داشتند دکتر توسلی بودن....عزییییزززم.....چقدر گل بود این...درس عالی...کلاس عالی...امتحان عالیییی...واقعا ازش خیلی چیزا یاد گرفتیم

از استید مطرح این کورس دکتر ادیب بودند با نود و خورده ای سن...ماشالا...بزنم به تخته... الهی...وقتی می رفت پای تخته اسم دارو ها رو بنویسه میگفت بچا ببخشید دستم می لرزه...آهان....یچیزی....به پیشنهاد خانم دکتر فرشته خانم معروف به فلشته ما تصمیم گرفتیم با دکتر ادیب یه عکس یادگاری بگیریم... روز اول یکی از بچا منو صدا زده میگه بریم باهاش عکس بگیریم ..میمیره ها!!!!!!!!...خلاصه...به نماینده ی گرامی که همون آقای ابطحی باشن گفتیم که ما می خوایم عکس بگیریمو ایشون هماهنگ کرد و حالا قراره عکس بگیریم...من تا اومدم وسایلمو جمع کنم  دیدم همه رفتن ایستادن و دارن به من نگاه می کنن...آقای ابطحی میگن:کی عکس میگیره؟؟؟؟ خوب من باید بگیرم دیگه برادر من!!!!شما ها که همه ژستاتونم گرفتید!!!!!خلاصه با این استاد عزیز هم عکس گرفتیم...

یادم رفت از جو کلاس بگم براتون که عالی شده...همه اهل درس و (بجز من البته) ...جالبه که اگه استاد یک تنه دو ساعت هم درس بده کسی نمیگه خسته نباشید...همه اهل علم شدن...خیلی هم خوبه کلاسامون...همه چیزش بجا شده...کلی هم خوش میگذره...

اولین باری هم که رفتیم بیمارستان از مریض شرح حال بگیریم عالی بود...من خیلی حال کردم..مخصوصا که من همراه یکی از اینترن ها رفتم و این باعث شد که اونروز من فشار مریضو بگیرم...وای انقده ذوق داشت دفعه اول...تازه بعدم با اینترن عزیز رفتیم عکسای رادیوگرافی یک مریضو آوردیم گذاشتیم و حدس زدیم که چش بوده...بعد رفتیم بالا سرش دیدیم حدسمون درسته...بسیار بسیار چیز یاد گرفتم اون شب...جای همه خالی بود...

مریضمون خیلی باحال بود...به مادر بیمار میگم دخترتون تو بچگی اریون ، سرخک، آبله و اینا گرفته؟؟؟؟ میگه نه خانوم دکتر...ما از این خانواده ها نبودیم که از این مریضی ها بگیریم....حالا انگار من پرسیدم بچتون ایدز گرفته؟؟؟!!!

اول کار هم خانمه گفت نیست باباش دکتر بود ما همه واکسناشا می زدیم...بعد همکار عزیز نیلوفر جون شک کردن به مریض و گیر داده بود به بابای مریض..بعد هر مرور دستگاه یک سوالی می کرد که به باباهه مربوط بشه...خانمه گفت نیست باباش با دکترا بود و اینا مریض نیمیشدن...بعد دوباره نیلوفر یه دو تا سوال کرد...خانمه گفت نیست باباش پیش دکتر دارو میداد...خلاصه آقا تهش فهمیدیم باباش منشی بوده...یجا هم به خانمه میگم که اخیرا یبوست نداشته دخترتون؟؟؟میگه نه نه...اصلا از این خانواده ها نبودیم که مریض بشن بچا...بعد در مراحل بعدی میگه یه دو سه روزه دلش کار نکرده...

با شرح حال ما و تعریفایی که بچا از شرح حالاشون کردن فقط به این نتیجه رسیدم که چقدر اطلاعات پزشکی و طبی مردم پایینه...این همه برنامه ...این همه بودجه..یه فرهنگ سازی نشده که حداقل یه سری چیزای کلی رو مریض بدونه که خوب قطعا اولین سود رو خود مریض می بره...واقعا ناراحت کننده بود...

یکی از بچا یه مریضی داشت که بدنش یک دفعه فلج شده بود و اوضاع حادی داشت...زیادم به درمانش امیدی نبود....وضع مالی خوبی هم نداشتن..بعد همکار گرامی پرسیده بود که از اوضاع زندگی الانت راضی هستی؟؟؟؟ گفته بود آره خدا رو شکر اگه بچام غر نزنن که من راضیم....من واقعا اون لحظه یکمی از خودم خجالت کشیدم که با وجود این همه چیزی که دارم گهگداری هنوز غر می زنم....خدایا شکرت...حداقل بخاطر اینکه تقریبا سالمیم

خدا رو شکر

این هم از پست جدید...قول میدم آخر هر کورس آپ کنم...پس فعلا خدانگهدار تا 24 اردیبهشت....

دوستون دارم

شاد باشید




پست در دوران ICMی

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:یکشنبه 21 اسفند 1390-10:18 ب.ظ

سلام بر همه

به جون خودم تازه امشب سرم خلوت شده تا بتونم یه پستی چیزی بذارم...بله...

دقیقا از 13 اسفند ترم جدید شروع شده و خدا وکیلی بسیار بسیار شیرین بوده تا الان...یعنی در واقع این 7 روزی که گذشته خوب بوده...امیدوارم که امتحان 27 ام اسفند هم خوب باشه...

از اساتید عزیز بگم براتون که هلوووووو...

دکتر حاج هاشمی که بسیار عالی درس میدن به نظر من، فقط یکمی زیادی صمیمی میشن..البته همراهی برادران گرامی سر کلاس هم ،همچین بی اثر نبوده...حیف که اینجا نمیشه بحثای کلاسو باز کرد...حالا استاد پررو هست  ، بچا نمی دونم چرا مراعات نمی کنن...

دکتر صدرائی هم که ماشالا...آقا هی فامیل این یادم میره..الانم رفتم بالا سر جزوه دیدم ...امان از آلزایمر...روز اول واقعا افتضاح درس داد...من از اونجایی که جوگیر شدم و در ترم جدید رفتم یک دفتر زرد خریدم و سر کلاس مثل آدم جزوه می نویسم(البته فقط چند روز اول )...روز اول دکتر صدرائی دیدم اصلا نمیشه جزوه نوشت...واقعا بد بود...هر دو جمله می گفت  این چیزایی که من میگما ، همش تو کتابه...این بچه ها بعد میان میگن تو کتاب نبودا...خلاصه...اما از جلسه دومش به بعد یکمی بهتر شد اوضاعش...

بریم سراغ زیبا جون...دکتر فرج زادگان...به به...روز اول که کلاس جابجا شد و رفتیم تالار ریاحی ، من داشتم می یومدم سر کلاس که دیدم استاد تو خودش پیچ خورده که بچا کجان...رفتم بهش سلام کردم و گفتم خانم دکتر کلاس پائینه...بعد دیگه با هم همراه شدیم..اون موقع لیست کارگاه مقاله نویسی دست من بود...آخه من مدیر اجرایی بودم و یکی از بچای 86 (فرناز ترکزاده) مدیر علمی بود...از  قضا یکی از مدرس های کارگاه ما خانم دکتر فرج زادگان بودند...آقا این لیستو دید دست من و از اونجایی که هماهنگی با مدرس ها با مدیر علمی بود این دکتر فکر کرد که من همون فرنازم...رفتیم سر کلاس استاد دیدن که ای دل غافل اسلایداشونو نیاوردند...حالا مثلا می خواد به یه آشنا بگه که بره بیاره..داد میزنه وسط کلاس خانم ترکزاده کووووو؟؟؟؟...

جالبه که همون روز هم هر چی می رفتم معاونت دانشجویی واسه اینکه ببینم ظرفیت کارگاه چقدر شد این آقای تاج به من می گفت خانم بحرانی؟؟!!! والا انگار من وسعیده خیلی شبیه به هم هستیم..ای دل غافل...بی هویت هم شدیم تو این دانشگاه...

از دکتر زمانی هم که چی بگم براتون..ای خدا...چقدر این مرد نازنینه..من واقعا لذت می برم سر کلاسش و فکر می کنم یکی از قشنگ ترین چیزایی که تا الان یاد گرفتیم همین ارتباط پزشک و بیماره...و واقعا مثال هاشون و اینکه کلاس اصلا خشک نیست فوق العادس..عالیه..دوست داشتم همیشه این درس رو داشتیم...کلی خوش میگذشتا...حیف

امیدوارم که این کورس مقدماتی با نمره های خوب تموم بشه...انشالا

از اونجایی که ما دیگه بزرگ شدیم و مثل یه دسته گل شدیم کم سوتی میدیم...البته در واقع اکیپ به صورت کامل نبود در این ترم...زهرا جون تشریف بردند مشهد و خوش گذرونی و بله...ما وقتی سوتی دادنمون فعال میشه که تمام اعضای اکیپ در کنار هم باشند..حالت آگونیست داریم(اثرات جو فارماکولوژی)

الان دقیقا 6 روزه که من یا 4 صبح می خوابم یا 5 صبح...و کاملا بیدار هستم و مثل یک دختر خوب به کارام می رسم..اصلا یه لحظه به ذهنتون هم نرسه که تا صبح درس میخونما...نه...مشغول پژوهش هستیم..انشالا که به ثمر بشینه...

دیگه اینکه امیدورام روزای آخر سالو خوب بگذرونید

شب تون پر از ستاره




سلووووم

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-11:39 ب.ظ

سلام بر همه

چطورید ؟ چه خبر؟

این پست رو صرفا واسه این میذارم که همتون بیاید یه نظری چیزی بذارید...چون دلم واسه همتون تنگ شده..خصوصا واسه این 4 رفقای عزیزم(جو گیر نشیدا!!!!)...

از شرایط بگم واستون که دقیقا به مثال ... در گل هستم سر این علوم پایه ....ای بابا...کی تموم میشه...الان که گفتم عین ... در گل یاد یکی از معلم ریاضی های مدرسمون افتادم..آقای اعلمی..یادمه خیلی مخالف با فرمول بود و وقتی یه سوال میداد که بلد نبودیم حل کنیم می گفتن :"...هاااان!!! این فرمولا را حفظ کردید و حالا عینی چیز تو گل موندین..."آخی یادش بخیر...

یبار سر کلاسش انتگرال رو درس داد و گفتن : فهمیدییییییین؟؟؟ (می رفت رو پاشنه پاهاش) و می گفتن :آآآره یا نه؟؟؟؟

بعد یدفعه به من گفتن :...تو فهمیدی؟؟؟ گفتم :بله....گفتن :مطمئنی ؟؟؟آره ؟...گفتم :بله...گفتن:خوب اگه این فهمیدس که یعنی بقیه هم فهمیدن!!!!!!

یاد اون روزا بخیر....چقدر خوب بود...دلم واسه یه دیقه ی دبیرستان تنگ شده...واسه دوستای دبیرستانم...آخرین بار تو مرداد دیدمشون...

مدتهاست که کتاب نخوندم...اون اولا که امتحانا تموم شد و شروع کردم برای علوم پایه ، یک کتاب شروع کردم اما نشد که تمومش کنم...اسم کتاب هست "آونگ خاطره های ما " از "عباس معروفی "...این اولین باری هست که نمایشنامه می خونم...یدونه کتاب دیگه هم دارم می خونم که باز اون هم نیمه کاره است ...اسم اونم هست "یک پل ، سی و سه درنگ " از "دکتر فرزاد گلی "...وقتی تمومش کنم می گم واستون...

دیشب بابام گفتن شاید اتوبوس های دانشگاه صنعتی رو دخترونه و پسرونه بکننبا یه تعجبی این حرفو زدند و منتظر بودند که من هم تعجب کنم و طبق معمول بگم :نه بابا؟؟؟ تورو خدا ؟؟؟...اما خوب من اینبار تعجب نکردم...گفتم : ای آآآآقا...کلاسای دانشگاه ما رو هم جدا کردند...گفتن : گه چیطو بشه ؟؟؟...گفتم : " که جلو خطر رو بگیرن..."

هرچی سعی می کنم اصلا نمی تونم باور کنم که مسئولای دانشگاه همچین حرفی رو به نماینده زده باشن..جلوی خطر رو بگیرید...ای بابا...خطر...انگار ما کبریتیم....

خلاصه...این است دوران ما!!!!

خوش باشید همه




.............

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:یکشنبه 23 بهمن 1390-02:23 ب.ظ

ای خدا...این امتحانای ما کی تمومی داره؟؟؟؟؟؟

یعنی دیگه کلا زندگیمون شده امتحان...خوندن واسه امتحان...یه سری زمان های خیلی کوچولو هم هست برای تنوع...که امتحان نداریم...فقط یه زمان های خیلی کوچیک...

اون وقت که همه تو فرجه ی پایان ترم هستند ما داریم امتجان میان ترم می دیم....بعدش که ما میخوایم یه نفس راحت بکشیم بقیه دارن پایان ترم میدن...بقیه که میرن تفریح ما تو فرجه  پایان ترم هستیم...بقیه که ترم جدیدشون شروع میشه ما داریم یایان ترم میدیم....

این ترم هم که قوز بالا قوز...تا 11 اسفند باید بزنیم تو سر کتابای علوم پایه و تو سر خودمون تا 11 ام بریم امتجانشو بدیم...بعدشم 13 اسفند شروع ترم جدید الی 27 اسفند..به به....

بعد فردا میگن رفتیم مطب طرف 18 تومن ویزیت گرفت...یا خداااااااااااااااااااا

ای بابا....

خدایا بهمون صبر بده




....................

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:سه شنبه 11 بهمن 1390-11:23 ب.ظ

...من بی تو از خود نشانی نبینم

تنها تر از هر چه تنها

همداستانی نبینم.

با من بمان ای تو خوب ، ای یگانه

برخیز ،برخیز ،برخیز

با من بیا ای تو از خود گریزان                                                                 

من بی تو گم می کنم راه خانه.

با من سخن سر کن ای ساکت پرفسانه

آئینه ی بی کرانه.

می ترسم ای سایه ،می ترسم ای دوست،

می پرسم آخر بگو تا بدانم

نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست

این ظلمت غرق خون و لجن را

چونین پر از هول و تشویش کرده ست؟

ای کاش می شد بدانیم

نا گه غروب کدامین ستاره

ژرفای شب را چنین بیش کرده ست؟

هشدار ای سایه ، ره تیره تر شد

دیگر نه دست و نه دیوار

دیگر نه دیوار نه دوست

دیگر بمن تکیه کن ،ای من ، ای دوست، اما

هشدار کاینسو کمینگاه وحشت

و آنسو هیولای هول ست

وز هیچیک هیچ مهری نه بر ما.

ای سایه ، ناگه دلم ریخت ،افسرد ،افسرد

ایکاش می شد بدانیم

ناگه کدامین ستاره فرومرد؟




چند جمله...

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:شنبه 8 بهمن 1390-12:07 ق.ظ

وقتی پیکر فرهادو می خوندم...وسطای یکی از پاراگرافا به جمله هایی برخوردم که واسه خودم زیبا بود...می نویسمش..اما نمی دونم همه دوست دارند یا نه ...

"......آیا کسی باور می کند ؟ همه درد این بود که یا می خواستند آدم را بپوشانند و پنهان کنند ، و یا تلاش می کردند لباس را بر تن آدم جر بدهند و ما یادگرفتیم که بگریزیم ، اما به  کجا ؟ مرز بین این دو کجا بود ؟ کجا باید می ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم و نه پر پر شده دست درندگان بی اخلاق؟ ....."

همین....خوشم اومد خوب....




ابراز وجود....

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-11:06 ب.ظ

سلام....

خوبید همه ؟؟؟؟

دلم تنگ شده بود برای پست گذاشتن..اومدم پست بذارم....نیست که اصلا امتحان ندارم و پاتولوژی رو هم توی ترم کامل خوندم ...واسه همین اومدم پست بذارم....

امروز ، از اونجایی که دوستان همه داشتن برای امتحان تاریخ جمعه درس می خوندن و من این درس رو قبلا پاس کردم ،برای همدردی با دوستان ، درس نخوندم...والا هدف فقط این بود که توی روحیه همکلاسی های عزیزم اثری نذاره وگرنه من که عاشق درس و مخصوصا عاشق پاتولوژی ....خصوصا استاد عزیزمون دیانا ....

بله...اینجوریاس...

از امتحانات بگم واستون که چه کردم....پاتولوژی عملی که خدا بود....یک عدد غلط و 18.5 ...جالبه که توی اون سواله نوشته بود که آقا اختلال توی معده است..طرف معده درد داره اومده دکتر....من لام رو زیر میکروسکوپ دیدم و با شجاعت تمام تشخیص دادم پولیپ رکتوم...واقعا لذت میبرم از این همه استعداد خودم....

امتحان انگل عملی هم دادیم و من وقتی اومدم چک کردم فقط یک غلط داشتم....اما نفهمیدم چرا شدم 16.6...بعد از کلی اعتراض....شد 17.5...استاد برام نوشته که 2.9 از 3 نمره ی نقاشیا گرفتم و 14.6 از 17 نمره ی امتحان....آخه من نمی دونم 2.4 غلط از کجا اومده؟؟؟؟

امتحان تمدن هم که هلوووووو....شدم 17...بله...یکی از امتحانایی بود که من تونستم تقلب کنم و خیلی جالب اینکه تمام سوالایی که تقلب کردم اشتباه بود....هااهاهاهاها...تا من باشم دیگه از این کارا نکنم....جلسه اول هم من شدم نماینده ی کلاس تمدن و الان باید جواب پس بدم...بچه ها که فداشون بشم...طلب دارن از آدم...زنگ میزنه دختره...میگه مرسا؟چرا من 15 شدم؟...بهش بگو نمرمو درست کنه!!!!!...آخه عزیزم...ادب..احترام....فکر...من از کجا بدونم تو چرا 15 شدی آخه؟؟؟؟یقین بخاطر قیمت دلاره!!!! آخه من از کجا بدونم؟؟؟ مگه من مصحح بودم....یا یکی دیگه پیامک زده ساعت 2 بعد از ظهر که تازه من خوابم برده بود که مرسا ...زنگ زدی به استاد؟؟؟؟...آخه دخترم...شما خرخونی ظهر ها نمی خوابی...منو که یبینی ساعت 1 بنزینم تمومه...باید بخوابم حتما...ای بابا....امان از آدمای پر توقع

میرسیم به فیزیو....از تستای دکتر شریفی که من 3 تاشو بلد بودم...!!!!!!!! فقط دوست دارم که پاس بشه..همین...فقط پاس بشه...

سوتی های زیادی ندادیم این چند وقت که براتون بنویسم....

آهان...روز دوشنبه من و نیلوفر صبح کله ی سحر رفتیم که تحقیق تغذیه ببریم واسه صفوی...پیامک دادم به نمایندمون که دفتر استاد کجاست...فرمودند که کنار دانشکده بهداشت....دانشکده تغذیه ...طبقه سوم...

با نیلوفر رفتیم تو دانشکده تغذیه می بینیم رو برد تا طبقه دوم بیشتر نداره....به این نتیجه رسیدیم که نماینده طبقه ی همکفو اول می دونن...بعد رفتیم تا بالا...آقاهه میگه اینجا نیست که ...دانشکده بهداشته....دوباره رفتیم سه طبقه بالا تا رسیدیم...ای بابا!!!! ولی خوب...دست نماینده بابت زحمتاش درد نکنه...خدا خیرش بده جدا

یروز، قبل از امتحان که داشتیم با بچه ها چک می کردیم که جامون کجاست..یکی از دوستای عزیز....اومد چک کرد لیستو و گفت..."ااااا...زهرا...شماره ی فلان تو راهروه...تو راهرویی!!!!!!"(شمارشو نگفتم که معلوم نشه کیه )...غافل از اینکه این شماره ای که داره میگه شماره ی خودشه!!! آخه عزیز دلم....بعد 5 ترم شمارتو نمی دونی؟؟؟؟

تازه قبل نوشتن پست بهش پیامک زدم که سوتی هامون چی بود ؟؟؟ میگه من که کلا سوتی نمیدم..گاهی واسه مزاح یه چیزی میگم...

بله....خلاصه....این هم نوشتم برا ابراز وجود...آهان...تو هفته ی گذشته "سال بلوا " ی عباس معروفی رو تموم کردم و بعد از اون هم "پیکر فرهاد" شو شروع کردم...اما هنموز تمومش نکردم....پیشنهاد می کنم بخونیدشون

دیگه همین...چقدر چرت گفتم!!!!!

شاد باشید...شب بخیر




..............................

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:یکشنبه 25 دی 1390-11:07 ب.ظ

چرا بعضی وقتا با اینکه خیلی آدم دورم هستند اما احساس تنهایی می کنم؟


.............

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:پنجشنبه 8 دی 1390-11:02 ب.ظ

گاهی اژدها چنان زندگی را می بلعد که دیگر پس نمی دهد ،حتی به شکل شعله ای از بینی اش بیرون می دهد.گاهی اختاپوس مثل آدم چنان در پیچ و خم حادثه های روزمرگی چنبره می زند که هر پاش را قطع کنی ،هفت پای دیگر هنوز نده است .به هر چیز ناچیزی می چسبد تا بماند ، به هر طره ای آویزان می شود ،و هیچ وقت به این فکر نمی افتد که مرگ ، آزمایشی است مشرف به یک زندگی دوزخی .خوابی است پس از یک روز پر حادثه و غمبار که به دروغی بزرگ شباهت دارد.شاید به خاطر اینکه دیگر معجزه ای رخ نمی دهد.یک خواب دروغی است.شاید بهتر باشد که آدم بگوید یک دروغ خواب گونه...

 

... از کتابی از عباس معروفی....




بله....

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:جمعه 2 دی 1390-11:05 ب.ظ

سلام بر همه

چی بگم والا؟؟؟ هی من میخوام به درس و زندگیم برسم هی بیاید بگید کوشی؟؟؟واقعا آدم لذت میبره میبینه انقدر انسان های با شخصیت منتظرش هستند.به به....

این مدت که نبودم خوب اولش امتحانای میانترم بود و بعدش هم تاسوعا عاشورا بود و کلی کار...آقای محسنی عزیز هم گله مند بودند از ما که دعوتشون نکردیم...ای بابا! استاد! شما که به دعوت احتیاج ندارین.منزل خودتون بود بخدا...من قول میدم سال دیگه این بی ادبی من تکرار نشه...

جدا جای همتون خالی بود...یه سری از بچا اومدند خونمون و کلی هم بهمون خوش گذشت..عاااالی...

خلاصه...

این روزا خیلی سرم شلوغ بوده ..کلی درس که جمع شده بود روی هم....دو جلسه جزوه ی ویروس شناسی ...الکی خودمو انداختم تو دردسر...والا به قرآن...بیخودی گفتم بدید من بنویسم و آقا تعارفش گرفت!!!! زودی دو تا voice  دادند به ما و گفتن بسم الله...آقا حالا یه مقداری صبر می کردید.

این پروفسورم که دوباره بلبل شده..سر کلاس ویروس دوباره صداش درومد...ای خدا...یکی نیست به این بگه بچه!(beche ) به خدا اگه حرف نزنی کسی نیمیگه تو لالی!!!! دکتر مقیم منو صدا زده که ازم درس بپرسه میگه استاد زدید تو خال!!! عجبا !!! کلا نمی تونه حرف نزنه این!!!

کلا تازگیا یه سری آدم دور و بر من جمع شدند که کلا دوست دارند حرف بزنن... همش بهم کار دارند... یعنی حتی یه روز نمی تونی بری تو فکر... یه چند روز بود من سر یه موضوعی خیلی تو فکر بودم و کلا همش ذهنم مشغول بود... از عصری که من پا مو میذاشتم توی خونه تا شب باید اس ام اس جواب میدادم که بابا من چیزیم نیست.... بده این شکلی هم بخدا..خوبه که گاهی وقتا به آدمای دور و برمون فرصت تنها بودن بدیم...گاهی وقتا آدما بدون هیچ دلیلی احتیاج دارن که تنها باشن..دیدین گاهی وقتا حتی آدم دلش نمی خواد حرف بزنه و دقیقا همون روز همه از آدم سوال می پرسن؟..خدا نیاره اون روز روJ

از سوتی هم والا زیاد خبری نیست....

این مدت لا بلای درس ها که تلنبار شده بود و می خوندم و جزوه هایی که نوشتم یک کتاب جدید هم شروع کردم...."فریدون سه پسر داشت " از "عباس معروفی "...تا الانش که خیلی خوب بوده!!!! عاشق این جمله ام شدم...همچین گفتم تا الانش خیلی خوب بوده که انگار من شاخ ادبیاتم و دیگه آخر فهم و ادب و معرفت بعد الان دارم تحلیل می کنم کتاب یه نویسنده رو!!!!والا به قرآن...

راستی چند روز پیش ، همین شنبه 10 تا 12 کلاس نداشتیم با بچا رفتیم سینما...هممون بجز نیلوفر جون!!!رفتیم فیلم "اخلاقتو خوب کن " ...ااااای همچین بدی نبود...از وقت تلف کردن توی دانشگاه بهتر بود...یکمی خندیدیم..نمی دونید اون سانسی که ما رفتیم سینما چقدر شلوغ بود که...من اصلا تمرکز حواس نداشتم...کلا یک ردیف صندلی پر شد =))

توی تعطیلات تاسوعا عاشورا دو تا فیلم رو هم در یک شب دیدم.."جدایی نادر از سیمین " و "ورود آقایان ممنوع"...اونا رو هم خیلی دوست داشتم...

تازگیا یه نقاشی جدیدم شروع کردم..عکس یدونه سگه...با وجود اینکه من از حیوونا خوشم نمیاد اما از این نقاشیه خوشم اومد...عجیب بود

خلاصه...اینا رونوشتم بلکه این طلسم بشکنه و من دوباره هی بیم بنویسم تو این وبلاگ چی!!!

خوش و خرم باشید...همتون...همیشه




....................

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:سه شنبه 8 آذر 1390-11:15 ب.ظ

خیلی خسته ام......

همین...




برای باز شدن تار عنکبوت

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:شنبه 28 آبان 1390-01:42 ب.ظ

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان ست.

کسی سر بر نیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی ،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

که سرما سخت سوزان است.

نفس ، کز گرمگاه سینه میاید برون ، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

منم من ،میهان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور.

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است...




این هفته که رفت....

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:یکشنبه 8 آبان 1390-02:40 ب.ظ

سلاااام..

خوبید که ؟؟؟

گله مند هستیم از تمامی عزیزان چون بازدید اومد پائین..وااا...خوب ثبت نام نکنید تو کلاسامون...تا همین الان که کلی اسم نوشتند که ظرفیت تکمیل شده و تازه کلی هم آدم رفتند تو رزرو...چیه ؟؟؟ هان؟؟؟ می خواید بگید که پس چرا شماها تو نظرا چیزی ندیدید؟؟؟آره؟؟؟ میخواید بگید من دارم دروغ می گم؟؟آره؟؟؟؟ یعنی چی ؟؟؟دروغ دارم بگم من؟؟؟ ملت نظر خصوصی دادن خدااااااا!!!!! اسپانسر مونده بیچاره...میگه من نمی تونم این همه کلاس و کار عملی و ساپورت کنم...والا!!!!

هفته ی بدی نبود.... به قول یکی از صفری های کلاس زبانمون so so...کالا این دختره یدونه so so  یاد گرفته هر چی که ازش می پرسی همینو میگه!!!!

شنبه که خب کلاس فیزیولوژی بود و بسیار خرسندیم که دکتر نعمت بخش جون اینبار دو تا کوئیز نگرفت و به نوشتن اسم هامون در دو نوبت ابتدای کلاس و وسط کلاس رضایت داد!!!! و اما...نتایج  امتحان سه فصل اول کلیه!!!! عاشق این دکتر نعمت بخشم من...انقدر بیکاره که نشسته بود چارت کشیده بود و کلی نمودار واسه نمره های زیبای ما!!!! بعدشم که رفتیم نمره هامونو در برد فیزیولوژی دیدیم...من که از خودم راضی بودم...همین که می شد 15 بس بود!!! والا بعید بود ما از گروه فیزیولوژی نمره بالاتراز 12 بگیریم!!!!

سر کلاس انگل شناسی عملی هم یکی از بچه ها  با شروع صحبت های استاد خوابید و نیم ساعتی که گذشت تازه استاد بهش گفت : خانوم شما خوابت نبره اونجا!!!!! والا موندیم ما استاد نمی دید یا این دوست عزیزمون با چشم باز خواب بودن!!!!

روز شنبه دوتا از بچه ها که داشتند با ماشین می رفتند خونه شاهد رانندگی بسیار بسیار unusual یکی از همکلاسی هامون بودند...آخه برادر من درست بپیچ!!!! که چی مثلا !! می خوای بگی آخر دست فرمونی ؟ باشه آقا قبول..تو خیلی راننده ای ...که چی ؟؟؟ فقط امیدوارم یکی آدرس این وبلاگو بهت بده که بیای بخونی این پستو!!! لایی می کشی بین ماشینا؟؟ بعد که می گن می خوای جلب توجه کنی بهت برمیخوره!!! آخه برادر من !!!خودت جهنم...ماشینت هم همین طور...یه آسیبی بزنی به بقیه چی داری جواب بدی؟؟؟ یکم بزرگ شو...لطفا!!!!برم سراغ اتفاقات جالب !!!

سر یکی از کلاسا خانمو م.ق گیر داده بود به یکی از بچه های کلاس ، خانم ش.ح که دستتو بردار (ایشون دستشو انداخته بود پشت صندلی ای که نشسته بود روش )..ایشون هم هی چپ چپ نگاه می کرد به م.ق....(فکر کرده بود م.ق خیلی اهل شوخی و خندس )...م.ق ابتدا نشکونج (امیدورام درست باشه ) گرفت...دید که پاسخ گو نیست...رفت سراغ خودکار صورتی اش و کلی نقش و نگار کشید روی دستش...من واقعا نگران واکنش ش.ح وبودم...چون عصبانی که میشه نمیشه کاری کرد بخدا!!! خوشم میاد از م.ق که تاه برگشته به دختره میگه : برات از این نقش ها کشیدم که با حنا می کشن!!! صورتی هم هست که به لباسات که آبیه بیاد !!!!! (بوووووووووووووووقققق...نمی تونم بگم واکنش خانم ش.ح چی بود!!!)

دوستای عزیزمن بجز من و نیلوفر باهم دیگه تشریف فرما شدند سیرک !!! اونجا یک خرس دیدند که دامن صورتی پوشیده بوده و خلاصه ...نمی دونم راه رفتن اون خرسه چه شکلی بوده که مژده جون یاد من افتاده ، وقتایی که می خوام سوار ماشین زهرا بشم...حالا یبار ما اشتباهی با سر رفتیم تو ماشینا !!! هی مسخره کنید منو !! ای بابا

براتون از کلاس تمدن بگم...بچه ها که اومند لکچر بدن دیدیم که از استاد یاد گرفتن و فقط یک اسلاید میذارن و کل لکچر رو می گن....آهان !!! همون خانمه بود که خوابش برد سر کلاسا !!! که هی از خواب می پروندیمش !!! اینبار نیومد پیش ما بشینه...اما شاهد بودیم که یجا دیگه نشسته و باز هم خوابیده و البته مثل مرتاز های هندی هم نشسته سر کلاس ...دو زانو!!!!کلا شده پایه خنده ما!!! استغفرالله...

سر همین کلاس تمدن استاد فرمودند که وهابی ها تشییع جنازه را حرام می دونن و کلا تشییع جنازه رو بد می دونن!!! من واسم سوال پیش اومد و به مژده گفتم : وااا..پس مرده هاشونو چیار می کنن؟؟ مژده گفت : میذارن دم در ، ساعت 9 شهرداری میاد میبره!!!

سر کلاس فیزیولوژی عملی ، آقای زمانی که خیلی هم بخوای و دوست بداری هستند گوشی پزشکی رو گذاشته بودند توی گوششون ، و می زدن به یطرف گوشی و می گفتند : ببینید من الان دارم میزنم به این ،صدای بم میشنوم...حالا اینو می چرخونم...ببینید اینطرفش صدای بم دارم !!! و میزدن به اون سر کوچیکه!!!!

منم که کلا تحمل ندارم ،گفتم :استاد ...ما که نمیشنویم!!!! خود آقای زمانی پکید از خندهJ)))))))

این فشار خون گرفتن هم حکایتی داشت...خانم ن.ک کلا هچ نبضی رو احساس نمی کرد!!!! به هیچ عنوان نبض رو متوجه نمی شد و خداااااااااااا بود کاراش!!!!

این هم از این ...بسیار هم عالی ...هفته ی بدی نبود...

پنج شنبه میان ترم زبان داشتم...بدی نشد...خدا را شکر...

خلاصه...

خوش باشید و خرم و شاد!!!!

خدانگهدار همگی




ثبت نام شروع شد....

نویسنده :دكتر فلك زده
تاریخ:شنبه 30 مهر 1390-01:33 ب.ظ

به نام خدا

بشتابید...بشتابید...

با توجه به پیشنهاد خانم دکتر نوشین افشار مقدم ، یکی از بهترین و مجرب ترین پاتولوژیست های استان اصفهان مبنی بر یافتن سوژه تحت هر شرایطی ، و ایجاد محیطی شاد در جمع، بر آن شدیم تا خدمتی نو در راستای شادسازی همکلاسی هایمان انجام دهیم...

از آنجایی که ما معتقدیم که سوژه همیشه هست و نباید سوژه را یافت...تصمیم گرفته ایم روش برخورد و detect کردن سوژه ها را به شما عزیزان آموزش دهیم..

این کلاس ها در دو نوع نظری و عملی برگزار خواهد شد...

اساتید کلاس :

1.دکتر فرشته... 2.پروفسور نیلوفر...3.طبیب زهرا....4.حکیم مژده...و 5.کوزت ایران زمین

لازم به ذکر است که در طی برگزاری کلاس ها ، جلساتی تحت عنوان  free team working برگزار خواهد شد...

محل برگزاری کلاس های نظری: دانشکده پزشکی، پاتوق اکیپ

                                         همین وبلاگ برای برگزاری کلاس های آنلاین

محل برگزاری کلاس های عملی : دانشکده پزشکی ، سلف ، و هرکجا که اساتید صلاح بدانند (شما باید یاد بگیرید که در هر کجا سوژه ها را detect کنید )

هزینه ی کلاس : حلال کردن اساتید این کلاس برای سوژه قراردادن شما به مدت یک هفته!!!!

هنوز هزینه ی کلاس های عملی تعیین نشده است.

ظرفیت کلاس :محدود

اسپانسر : دکتر افشار مقدم






  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4