اینم از این...
سلام بر همه
قراره که از این کورسی که گذشت بنویسم...جاتون خالی کورس کلیه بود و من بیشتر از اون قلب کوفتی دوسش داشتم...آخه گند زدم کورس قلبو...:-((( اما خوب مهم این بود که پاس بشه و شد...من فقط فهمیدم که هیچ وقت متخصص قلب نخواهم شد...چی بود این...
توی کورس کلیه استادا هلو بودند....
دکتر عطاپور که دمش گرم...هر چی می گفت با اطلاعاتی که ما از علوم پایه داشتیم فرق داشت...من نگرانشم...
دکتر شهیدی هم که برای یک شوخی خیلی خیلی کوچولو عملا شستمون انداختمون رو بند...جملش قشنگ بود "شما همینایی هستید که فردا مریضا زیردستتون می میرن"...یجا هم گفت " این همه مریض بدحالو ول کردم اومدم که به شماها درس بدم"...خوب نیا دکتر...مجبورت که نکردن....
دکتر صیرفیان هم که عاشقشم...حرف زدن معمولی شونم معلوم نبود چیه ..چه برسه به درس دادن...واسه نوشتن جزوه ها جزوه ی دکتر صیرفیان افتاد به دو تا از بچه ها که دفعه اولشون بود...همین جور که استاد درس میدادند پیام های تسلیت بود که میومد برای این دو عزیز ولی دمشون گرم...انصافا جزوه خوب بود...
از اساتید با مزه ی این کورس دکتر کیوانداریان بود که حول می شد وقتی می خواست درس بده..صداشم بدجور جیغ جیغی بود...اما باحال بود
دکتر محمودنیا هم که من خیلی دوسش داشتم...دکتر محمودنیا یک دکتر خیلی ریزه میزه بود...یعنی کوچولو بود...استاد میخواست اسلاید نشون ب دهو این پرده ی پروژکتور بالا بود...یچاره هی میخواست نشون نده که قدش نمی رسه اینو بیاره پایین...حالا هرچی ما میگیم یکی پاشه اینو بیاره پایین...انگار نه انگار..حالا جالبه که برای استادایی که دو متر قددارند این آقایون می پرن این پرده رو میارن پایین اما برای این استاد عزیز نشستن و می خندن...عجبا....به قول یکی از دوستان "بد وضعی شدس!!!!"
سر جلسه ی امتحان دو تا از دکتر های عزیز نشسته بودند پشت سر من و با هم حرف می زدن...حالا بحث چی بود...؟؟؟؟ روزی که خانم خلیلی برای ازدواجشون شیرینی آورده بودن یکی از این عزیزان نبودن سر کلاس و بحث این بود که چرا ما شیرینی خامه ای خوردیم و به این دوستمون ندادیم...الله اکبر...چی بگم آخه
چندر روز پیش سر یکی از کلاسا دیدیم یکی از آقایون در تمام مدت درس داشت یک دفتر سفید رو ورق می زد و با چنان تمرکزی به این صفحه های سفید خیره شده بود که ما فکر کردیم این دفتر هم تو مایه های لباس جدید پادشاه هست...چشم بصیرت می خواست دیدنش...
از شرح حال های این دفعه بگم که عالی بود...رفتیم توی بخش و دیدیم که توسط جمعی از هم ترمی های عزیز تصرف شده...تازه جدیدا ما رو دیده یکیشون میگه صدای خندتونو شنیدم...اومدید به من خندیدید و رفتید!!!!!!!!! حالا دکتر درسته که ما زیاد می خندیم اما دیگه وسط بخش بیمارستان انقدر بلند نخندیدیم که شما بشنوی....و یک نکته که بعدا میگم....
اون روز با نفیسه سر هر مریضی که ما رفتیم حالشو نداشت...یکی از مریضا انقدر سر پا بود که راه افتاده بود توی بخش و سرک می کشید...بعد که اومده تو تختش..رفتیم ازش اجازه بگیریم برای شرح حال...میگه من خیلی حالم بده...آخه مریض عزیز شما اگه حالت بده بگیر بخواب تو تختت...ای بابا
خلاصه سر هر مریضی که رفتیم حال نداشت...باورتون نمیشه تمام بخش ها رو 2 بار رفتیم...دیگه یهو وسط الزهرا نشستیم از خستگی...آخرم رفتیم بخش اعصاب و از یه آقایی شرح حال گرفتیم که خودش کارمند الزهرا بوده...دمش گرم اطلاعاتش عالی بود...توی شرح حال یه چیزایی می گفت که ما نمی دونستیم...واقعا به داشتن چنین مریض هایی افتخار می کنیم...
آهااان..بذارید براتون یچیزی تعریف کنم...اومدیم بریم کلاس معاینه..یکمی زود بود...خانم رضوی یک عدد (فقط یکی ) جای پارک پیدا کرد و تصمیم گرفت که پارک دوبل انجام بده...رفت کنار دوتا ماشین جلوتر نگه داشت...اونم با سرعت...بعد یهو یکی گفت سلام!!!!! تو ماشین بغلی یکی از همکلاسی های گرامی تشریف داشتند...ما که طوری نبود برامون ولی بنده خدا ترسیده بود...:-)))))
آهان اون نکته ای که خواستم بگم اون موقع...دوستان و عزیزان و همراهان..در 99 درصد موارد که ما داریم می خندیم...داریم به یکی از افراد اکیپمون می خندیم (که البته منم!!!!) و ما به کسی نمی خندیم...والا می خوایم یه جلسه بذاریم برای ورودی و اینو توجیه کنیم...
یک گربه هس کنار تریا که به شدت لووووسه...من و مژده به شدت از این گربه بدمون میاد...رفتیم نشستیم پشت تریا..گربه اومده به لوس بازی..من و مژده که کلا دور میشدیم هی...بعد یکی از دوستان که نگم اسمشو میگه «نه..آخی نااااززیییی!!!!" بعد که داریم میریم که گربه اومده سمت ما با سرعت نور در میره..آخه دختر جون مجبوری؟؟؟؟؟؟آخی نازی؟؟؟؟
این که دیر شد مال این بود که من هم درس داشتم ، هم باید مقاله می نوشتم، هم مسئول روابط عمومی کمیته پژوهشی شدم و به میزان زیادی کار داشتم..به هر حال معذرت...
شاد و سرحال باشید
تبلیغات 



